تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
مامان بزرگ

توی زندگی اش خیلی سختی کشیده بود و حالا یک پیرزن فرتوت بود اما همین پیرزن نحیف ستون خانواده کم جمعیت ما بود .نمیدونم چرا اینقدر تکیه گاه محکمی بود و خونه اش همیشه سرپناه همه ما !  یادمه هر وقت با بابام دعوام میشد از راه مدرسه یک راست میرفتم خونه مامان بزرگ، بوی صابون زیتون خونه اش که به مشامم میخورد یک دنیا آرامش پیدا میکردم .صبح قبل از بیدار شدن من ،آروم میرفت و نون تازه میخرید و قبل از اینکه بخوام از خونه بیرون برم کیفم رو پر از خوراکی میکرد و آخرش هم میگفت این هم پول تو جیبی این ماهت وای که چقدر خوشحال میشدم اگر چه برات ناز میکردم که نمیخوام اما اگر یک روز یاد میرفت آنقدر بستن بند کفشم رو طول میدادم تا یادت بیوفته پول تو جیبی این ماه نوه ات رو ندادی!

خونه ات همیشه پر از خوراکی و شیرینی بود و تو یواشکی دور از چشم دخترات میخوردی تحمل سالها بیماری دیابت کار آسونی نبود و اما تو زرنگتر از این حرفها بودی که بخوای دست از شیرینی و چلوکباب بکشی .دخترا  دلشون خوش بود که خودمون برای مامان خرید می کنیم خودشم که نمیتونه پله ها رو پائین بره خرید کنه و برگرده و بارش را دو طبقه با خودش بالا بکشه!  اما تو برای من میگفتی که چه نقشه ماهرانه ای کشیدی پشت پنجره میشینی تا یک پسر بچه از اونجا رد بشه براش پول میندازی و می گی پسر جون برو از اون چلوکبابی محل برام یک پرس کوبیده بخر و برگرد من هم دویست تومن بهت جایزه میدم !

وای مامان بزرگ خوبم یادمه وقتی دایی از آمریکا زنگ میزد چنان قربون صدقه قد و بالاش میرفتی که اگر صد بار مامان برام تعریف نکرده بود  که بابا بزرگ چند سالی یک زن خوشگل و جدید رو آن ور حیاط خونه جا داد و بعد چند سال طلاقش داد و سه تا بچه را به تو سپرد تا بزرگ کنی باورم نمیشد که این پسری که در این چند سال حتی یکبار سراغ مادر واقعی اش رو نگرفته و تو رو مامان صدا میکنه پسر واقعی ات نیست هر وقت ازت میپرسیدن چند تا بچه داری میگفتی هفت تا و بعد شروع میکردی از همه درس خونتر و باهوشتر حبیب بوداز همه شیطونتر ....... و هر هفتاشون رو با صفات زیبای خودت معرفی میکردی .بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که تو حتی سر سفره، غذای سه بچه جدید رو زودتر غذای بچه های خودت می کشیدی .چقدر تعجب میکردم وقتی دیدم اون یکی پسر رو در آغوش گرفتی گردنش رو میبوسی و بهش می گی بوی امیر پسر بزرگ از دست رفته ات رو میده .تو چطوری میتوستی آنقدر دوستشون داشته باشی و بازهم تعجب کردم وقتی دیدم توی وصیت نامه ات برای اون یکی بچه ها ارثیه تعیین کردی.

یادمه بهم میگفتی این پسره رضا دوستت رو بیار خونه هروقت خواستی بیارش. تو کوچه خیابون خوب نیست اون وقت با خودش میگه این دختره با من میاد کوچه ! بیارش اینجا باهم غذا درست میکنیم ،حرف میزنیم و شما هم همدیگه رو میبینید نخواستید سر غذا میریم بیرون همین چلوکبابی سر کوچه غذا میخوریم و برمیگردیم و شاید همین باعث صمیمیت بیشتر من و رضا شد ! حالا ما در سایه تو یک سرپناه امن داشتیم حتی بعدها مامان باورش نمیشد که تو چنین اجازه ای به من میدادی اما تو با گذشت زمان روشنفکر تر میشدی و سعی میکردی ما نوه ها را درک کنی یادم نمیره که تا وقتی جون داشتی هرسال ما رو جمع میکردی و می بردی نمایشگاه بین المللی تمام غرفه ها رو مثل متخصص ها می گشتی و آخرش همه رو روی چمن نمایشگاه میشوندی و ساندویچ براشون میخریدی .

تو دوست من بودی دوستی که آخر هفته ها باهاش سینما میرفتم اگر چه فقط فیلم خنده دار دوست داشتی از اون فیلمها که آخرش عروسی میشه .و دوستی که تمام جوکها خوب و بدی که از مدرسه یاد میگرفتم براش تعریف میکردم و اون ریسه میرفت بدون اینکه صدایی از خودش در بیاره شونه هاش بالا و پائین میشد. کی باور میشد که تو مامان بزرگ سختی کشیده و قوی و باکلاس من حتی سواد خوندن و نوشتن نداشتی و چقدر سعی میکردی یاد بگیری  چقدر قشنگ روی بسته های سبزی قرمه سبزی مینوشتی سبز قورم .

یادت به خیر و روحت شاد مطمئنم که الان تو ی بهشت نشستی و به من نگاه میکنی .

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 16:39 |