تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
عشق خواهرانه

توی آغوش گرمش نشسته بودم و به شکم برآمده اش چشم دوخته بودم .هنوز پنج سالم تمام نشده بود چند ماهی میشد که این بازی، تفریح هر روز من و مامان بود.مامان نقش نی نی رو بازی میکرد و من "آجی جی" میشدم این اسمی بود که مامان برای من انتخاب کرده بود .

نی نی میگفت آجی جی دنیا خیلی ترسناکه من میترسم !
من جواب میدادم نه اصلا هم ترسناک نیست تو از چی میترسی؟
نی نی می گفت آخه این جایی که من الان هستم تاریک و کوچیکه من میترسم بیام توی دنیای به اون بزرگی ! تو میتونی مواظب من باشی؟
من میخندیدم معلومه تا تو به دنیا بیای من حتما بزرگ شدم و میتونم مواظبت باشم.
نی نی میگفت میدونی آجی جی آخه من وقتی بدنیا بیام اولش زشتم ، بلد نیستم حرف بزنم ،همش گریه میکنم و همه باید همش از من مواظبت کنند تو میتونی منو دوست داشته باشی؟
و من با لحن مادرانه ای میگفتم آره عزیزم من همیشه دوست دارم
نی نی می گفت تو می دونی چقدر طول می کشه تا ما بتونیم با هم بازی کنیم ؟
و من جواب این سوال رو نمیدونستم برای همین یواش به مامان میگفتم چقدر طول میکشه و مامان با صدای خودش جواب میداد بگو کمتر از شش ماه
من با صدای بلند میگقتم کمتر از شش ماه
نی نی می گفت آخ جون من خیلی دوست دارم آجی جی !

اینطوری بود که من عاشق نی نی شدم . عشقی عمیق و بدون حسادت .
و اما نی نی یک دختر زیبا،کوچولو و ظریف بود که تمام روز دنبال من راه میرفت و حرف میزد صبحها وقتی میخواستم برم مدرسه تا دم در دنبالم گریه میکرد و ظهرها دم در منتظرم بود .مامان همیشه بهم پول بیشتری میداد تا سر راه براش خوراکی بخرم .

وای که چقدر احساس قدرت میکردم وقتی شبها از پله های تختم بالا می آمد و میگفت میدونی آجی جی الان یک دزد از پنجره اومد تو من میترسم! و بعد بودن اجازه در حالی که سر و دستم را له میکرد از روی من رد میشد و میگفت من اومدم پیش تو بخوابم .

بعدها من و نی نی که الهام نام گرفت بهمین ترتیب عاشق اون دختر کوچولوی خوشگلی شدیم که دوسال بعد بدنیا آمد و خیلی زود خودش را توی دل همه جا کرد.هیچوقت یادم نمی ره روزی که توی چمدون در حال بازی خوابش برده بود و بعد از اینکه مامان و همسایه ها تمام کوچه ها و محله های اطراف را گشتند و مطمئن شدند که گم شده با صدای گریه مامان از توی چمدون بیرون آمد و باصدای صلوات و دست زدن جمعیتی که توی خونه جمع شده بودند با صدای بلند شروع به گریه کرد .

یادمه بابا همیشه سرهفته به ما پول توجیبی میداد من همیشه از پول توجیبی خودم یک مقداری به اون دوتا پول توجیبی میدادم و بعدها فهمیدم که الهام هم همیشه از پول توجیبی خودش یک مقداری به آزاده پول توجیبی میداده !

مادر خوبم هنوز صدا زمزمه هایت را بعد از این همه سال میشنوم که می گفتی شما سه تا خواهر پشت و پناه هم هستید من حتی اگر تو این دنیا هم نباشم خیالم راحته که شما همیشه مواظب هم هستید آخه خودم اینطوری بزرگتون کردم !
آره من هیچوقت توی این دنیا تنها نیستم چون عشق و محبت خواهرهایم را از این فاصله دور با تمام وجود حس میکنم من هنوز هم میدونم که اونها چه طوری روزشان را شروع میکنند و چطوری به پایان میبرند مادر خوبم چه هنرمندانه بذر عشق در دل ما کاشتی .گاهی فکر میکنم چقدر خودخواهم که بردیا را از چنین عشقی محروم کرده ام !

امروز تولد آزاده خواهر کوچکم است .همون کوچولوی موفرفری که امروز بیست و پنج ساله میشه.چقدر زود گذشت روزهای زیبای دوران کودکی چقدر زود بزرگ شدی عزیزم .

کوچولوی موفرفری من تولدت مبارک
 

                
|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 30 تیر1386 ساعت 17:37 |