تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
عشق معجون حیات

اولین بار توی راه پله آپارتمان دیدمش وقتی سعی داشت با عجله برام توضیح بده که فقط آمده چند تا کتاب و نوار را که خانه برادرش جا گذاشته ببره و یک سری هم به خانه خالی آنها بزنه و مطمئن بشه که در زمان مسافرت آنها همه چیز سرجای خودش قرارداره !

من نوزده ساله بودم با یک دنیا شور و هیجان و آنروز خیلی با دقت نگاهش میکردم کاری که معمولا با این جسارت انجام نمیدادم، از آن روز بود که اون با یک صندلی قرمز وارد قلب من شد صندلی را یک کناری گذاشت و نشست روش و دیگه هیچوقت از اونجا نرفت توی این یازده ساله اتفاقات زیادی افتاده گاهی وقتها از روی صندلی افتاده گاهی پایه صندلی لق شده اما دوباره بلند شده وصندلی را درست کرده و محکم سرجایش نشسته .
هروقت خیلی خوشحالم یا وقتی خیلی غمگین یاد زیباترین و پراحساسترین لحظاتی می افتم که در کنار هم گذراندیم یاد روزهایی که بزرگترین تفریح زندگیمون راه رفتن بود یک نون شیرمال میخریدم و فارغ از این دنیا راه میرفتیم و نقشه می کشیدیم نقشه یک خونه زیبا که از پنجره های آن فقط صدای شادی به گوش برسه برای بچه هامون اسم انتخاب میکردیم و برای تربیتشون برنامه ریزی میکردیم آنها را بزرگ میکردیم وبه خونه بخت میفرستادیم و بعد برای تفریحات دوران بازنشستگی برنامه ریزی میکردیم و همیشه هم یک مسافرت به سواحل دریای کارائیب توی برنامه روزهای آخر عمرمون بود !
یاد روزهایی میافتم که ماموریت می رفت و بعد از دو روز می خواست برگرده یک صندلی کنار پنجره میذاشتم تمام چراغهای خونه را خاموش میکردم و به تاریکی کوچه چشم میدوختم و آنقدر منتظر میشدم تا از راه میرسید و چون میدونست که من حتما آن بالا منتظرشم از همون دور دست تکان میداد و تمام پله ها را تا بالا میدوید و من هر بار با اشک قسم میخوردم که دیگه نمیذارم حتی برای یک روز ازم دور بشه

یادمه وقتی از این عشق با بزرگترها حرف میزدیم میخندیدند و می گفتند خیلی خوبه اما تموم میشه زندگی عادی میشه حالا تازه شش ماهه حالا تازه دو ساله حالا تازه ....

شاید همین حرفها باعث شد که من تصمیم بگیرم به هرقیمتی شده از این معجون حیات محافظت کنم عاشق شدن خیلی آسون است اما محافظت از این عشق اصلا کار آسونی نیست و ما برای حفظش خیلی تلاش کردیم حالا وقتی بعد از یازده سال شادی های کوچک و بزرگم را باهاش قسمت میکنم وقتی توی آغوشش پناه میگیرم و روی شونه هاش اشک میریزم با خودم عهد میکنم که بیشتر و بیشتر از زندگی مواظبت کنم و همیشه دلم میخواد با صدای بلند فریاد بزنم کی گفته عشق و عاشقی فقط چند صباحی است ! عشق گوهر پرارزش و زیبایی است که باید ازش مراقبت کنیم باید هر چند وقت یکبار گردگیریش کنیم و هیچوقت ازش غافل نشیم . نباید بگذاریم روزمرگی زندگی ، اتفاقات بد و بحث و جدلهای همیشگی دستشون به عشق برسه و طراوت را از زندگی ما بیرون کنند .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 20 تیر1386 ساعت 16:25 |