تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
Valentine

یک دختر نوزده ساله که تمام راه رو از دانشگاه تا خونه با آخرین سرعت ممکن رانندگی میکرد فقط برای اینکه تمام عشقش تلفن ساعت 5 تو بود و قرارهای عصرش با تو .به خونه که میرسیدم پله ها رو دو تا یکی میکردم و کنار تلفن رو تخت میشستم و منتظرت میشدم اما تلفن که زنگ میزد  صبر میکردم چند تا زنگ بزنه و بعد من گوشی رو بردارم دلم نمیخواست بفهمی چقدر منتظرتم اما تو میخندیدی و میگفتی آدمی که دم تلفن منتظر نشسته باید با اولین زنگ گوشی رو برداره !!! و من برای اولین بار تو زندگی کلی کیف میکردم که کسی دستم رو خونده !

وای که چقدر دوست داشتم کنارت قدم بزنم باهات حرف بزنم و  تو چشمهای سیاهت دنبال آینده خودم بگردم .من عاشق آرامش و بی خیالی و سکوت وجودت شدم همون چیزی که یکدنیا بهش نیاز داشتم .من عاشق نوار صدای شاملو بودم که در جواب سوالم بهم هدیه دادی

دلتنگی ها ی آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

یک زن سی ساله که تمام خاطرات و زندگی گذشته اش رو گذاشت و سفر کرد برای اینکه میدید فشار و اضطراب زندگی توی ابر شهر داره عزیزترین هدیه زندگی اش رو نابود میکنه اومدم اینجا تا بتونم دوباره آروم و بی خیال ببینمت.

عزیز دلم اینروزها دوباره آروم و بیخیال شدی وقتی نگاهت میکنم که توی رویاهایت غرق شدی و مثل قدیمها وقتی برای وقت تلف کردن پیدا کرده ای غرق لذت میشم. 

من میخواستم بهت بگم ازت ممنونم که در تمام سالهای زندگی مشترکمون شونهایت رو از اشکهایم دریغ نکردی .ازت متشکرم که بداخلاقی های وقت و بی وقتم رو با صبوری تحمل کردی و ازت متشکرم که سالهاست همسرم هستی.

همسرکم روز عشقت مبارک .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 20:34 |

تصمیم کبری !

توی مراسم اولین روز دانشگاه جالبترین سخنرانی برای من سخنرانی یک دختر دانشجو بود که اهل کشور شیلی بود .زبان انگلیسی رو سلیس و روان حرف میزد و بیشتر لغات رو با لهجه استرالیایی تلفظ می کرد . اون قصه زندگی خودش رو اینطوری تعریف کرد:

سه سال پیش وارد استرالیا شدم اون موقع آیلتس ۵ رو به سختی گرفته بودم .روزهای اول مثل یک کابوس بود با هیچکس حرف نمیزدم و از ارتباط برقرار کردن واهمه داشتم از همه خجالت می کشیدم! شش ماه اول رو تو حصاری که خودم به دور خودم کشیده بودم زندگی کردم اما یک روز تصمیم گرفتم زندگی ام رو عوض کنم با خودم گفتم اگر میخوای اینجا زندگی کنی باید زبان انگلیسی رو مثل زبان مادریت حرف بزنی ! و از اون روز همه زندگی ام شد انگلیسی حرف زدن ،رادیو گوش دادن خوندن و خوندن و خوندن ..... حالا بعد از سه سال وقتی با یک استرالیایی حرف میزنم و ازم میپرسه تو اینجا بدنیا اومدی بزرگترین لبخند دنیا روی لبم میشینه !

اون روز با خودم تصمیم گرفتم تمام تلاشم رو بکنم تا یک روز بتونم به نتیجه تلاشم افتخار کنم .اما احساس میکنم مشکلات و گرفتاریهای سال اول مهاجرت نذاشته اون طوری که باید به قول خودم وفادار باشم امروز که وبلاگ خشایار رو میخوندم دوباره یاد اون دختر شیلیایی و تصمیم خودم افتادم  .بهتون پیشنهاد میکنم حتما نوشته خشایار در مورد یادگیری پیشرفته زبان انگلیسی بخونید .به نظر من خیلی کامل و جامع اومد و میتونه برای هرکسی که سالهای اول مهاجرت رو میگذرونه و یا قصد مهاجرت داره مفید باشه .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 20:40 |

سال جدید تحصیلی

یادمه روز اول مدرسه ساعتها توی آفتاب اولین روز پائیز تو حیاط مدرسه تو صف می ایستادیم و انواع سخنرانی ها رو گوش میدادیم و بعد کلاس بندی شروع میشد و بعد هم کلاسهای بی معلم و معلمهای بی نظم و کتابهایی که نصفشون چاپ شده بود و نصف دیگه زیر چاپ بود و تا آخرین روزهای پائیز نمیرسید بینظمی ها هنوز ادامه داشت .

روز اول مدرسه بردیا من و رضا هر دوتایی همراهش رفتیم ! مدیر مدرسه دم در دفتر ایستاده بود اسم بردیا رو تو لیست پیدا کرد و بعد از کلی شوخی و خنده گفت که خوشحال میشه ما رو تا کلاس همراهی کنه چون میدونست که ما امسال تو این مدرسه جدید هستیم. وقتی رسیدیم کلاس حتی میز بردیا هم از قبل تعیین شده بود تو کشوی میزش یک گرنبند بود که روش نوشته بود بردیا کلاس اول ! اینطوری بود که بردیا با انداختن اون گردبند خیالش راحت شد که تو مدرسه جدید گم نمیشه ! و بعد رفت و بین بچه های کلاس اولی که کف کلاس رو زمین فرش شده نشسته بودن نشست و اولین روز مدرسه رو شروع کرد.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 22:33 |

4-3-2-1

۱-اوضاع خیلی بهتر شده ! آشنا شدن با پروژه های شرکت کمکم کرد که صحبتها رو هم خیلی بهتر بفهمم مرسی از دلگرمیها و پیامهای قشنگ همه تون .

۲-امروز و فردا که طبق روال هر هفته تعطیله اما روز دوشنبه هم تعطیله چون روز استرالیا است پس اگر جمع بزنیم میشه ۳ روز تعطیلی و من میخوام این چند روز یک کمی بیشتر به خونه های وبلاگی سربزنم و با همتون دیداری تازه کنم

۳- روز سه شنبه مدرسه ها باز میشه و بردیا میره کلاس اول. امسال به خاطر عوض شدن خونه مجبور شدم مدرسه اش رو هم عوض کنم .اینجا هر مدرسه ای یونیفرم مخصوص خودش رو داره و بردیا کلی از داشتن یونیفرم جدید خوشحاله .من هم سه شنبه ۲ ساعتی مرخصی گرفتم که اولین صبح کلاس اول رو با بردیا بگذرونم !

۴-خوشحالم که یک روزی تصمیم گرفتم همه سختی های مهاجرت رو بپذیرم و رویای زندگی ام رو جای دیگری دنبال کنم در این مورد باید مفصلتر بنویسم ...............  

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 6 بهمن1386 ساعت 9:29 |