تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
فلش بک

سرکار بودم که آزاده این ایمیل رو برام فرستاد عنوان ایمیل بود فلش بک و من خیال کردم مربوط میشه به سریال جدید تلویزیون بازش که کردم بوی تراشه مداد قرمز وپاکن میلان پیچید تو همه اتاق و من یکهو یادم رفت کجا هستم خودم رو دیدم با مانتو و مقنعه تو حیاط خونه که دارم شعر زاغکی قالب پنیری دید رو قبل از رفتن به مدرسه حفظ میکنم! تابستونه و بوی کولر آبی تو سکوت ظهر خونه پیچیده هیچ صدایی نمیاد به جز صدای پای دزد و پلیس دستگاه آتاری که دنبال همدیگه میدوند یادم نیست چند هزار کیلومتر اونا دنبال هم دویدند و چند تا دسته آتاری شکست تا بابا میکرو خرید! عصر پنجشنبه است و خاله اومده خونه ما و منو برای دهمین بار میفرستند تا فیلم ویدیو عروسی دختر همسایه رو قرض بگیرم که دوباره باهم نگاه کنیم ! صدای گوینده خبر رادیو تو خونه میپیچه که شماره کوپن جدید رو اعلام میکنه مامان میگه نوشتی و من با مدادم پشت یکی از کارتهای ماشین بازی الهام مینویسم و درجواب اعتراضش میگم با مداد نوشتم راحت پاک میشه!!

 این فلش بک رو که منو برد به دنیای زیبا، پرالتهاب و بی آلایش کودکیم با همتون قسمت میکنم !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 1 بهمن1388 ساعت 14:5 |

You are my hope

In the fullness of Your grace

In the power of Your name

You lift me up

You lift me up

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 30 دی1388 ساعت 8:39 |

تعطیلات سال نو

تعطیلات سال جدید هم تموم شد و سال جدید کاری شروع شد! دقت کردین وقتی آدم کار زیادی برای انجام دادن نداره کلا تنبل میشه ! این همه روز تو خونه بودم و وبلاگ رو آپ نکردم حالا که اومدم سر کار یواشکی یک صفحه نصفه و نیمه باز کردم و سعی میکنم یک چیزی بنویسم !! تعطیلات امسال از شهرمون بیشتر از 80 کیلومتر دور نشدیم و فکر میکنم این همون چیزی بود که بهش احتیاج داشتم بی برنامه بودن و وقت تلف کردن و تنبل بودن گاهی وقتها وقت تلف کردن بهترین تفریح دنیاست! کلی از آرزوهامو هم برآورده کردم مثل خوابیدن تا ساعت 11 صبح یا دراز کشیدن تو هوای آزاد زیر سایه و کتاب خوندن و هر شب یک فیلم تازه دیدن ! و دیگه اینکه کلی از وقت تلف کردن با بردیا لذت بردم تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود به طور کلی نیمی از تعطیلات رو هم من و بردیا تو پارک آبی گلدکست بودیم گاهی رضا همراهمون بود و گاهی سرکار! کلی حال میکنم که این پسرک من تفریحاتش عین مامانشه و تا وقتی که تو آب باشه حوصله اش سر نمیره اگر چه روزهای آخر بردیا میگفت مامان این بازیها دیگه اون آدرنالین رو که میگفتی به بدن من نمیده پارک ترسناکتری نیست که بریم اونجا؟؟

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 21 دی1388 ساعت 16:27 |

آخر صد سال؟

دوران انتخابات امسال ایران و حوادث بعد از اون مصادف شده بود با کار من روی یک پروژه که خارج از دفتر شرکت بود قبلا براتون تعریف کرده بودم که چون مدیر پروژه هم دستش شکسته بود و نمیتونست رانندگی‌ کنه من هر روز سر راه سوارش می‌کردم و باهم به سایت می‌رفتیم. این مدیر پروژه که آقای مسنی است و از قضا خیلی‌ به مسائل سیاسی علاقمنده در اوج دوران سنگین بعد از انتخابات شده بود سنگ صبور من تو راه رفت و برگشت !

هر شب بعد از ساعتها پرسه زدن تو سایتهای مختلف به خودم قول میدادم که نباید فردا دائم در مورد سیاست حرف بزنم و باید درک کنم که همکارهای من تو حال و هوای من نیستند اما اول صبح که سوار ماشین میشد اولین سوالش این بود که دوستات تو ایران چی کار میکنند و بحث شروع میشد اون از تاریخ میگفت و از حوادثی که تو زندگیش تجربه کرده و من از امروز و این لحظه!

 اون پروژه تموم شد و برنارد بر اساس سنت هر سالش عازم مسافردور دنیاش شد و ما مدتها همدیگه رو ندیدیم دیروز دوباره دیدمش اولین سوالش این بود که جوونهای ایران چی‌ کار می‌کنن؟ گفتم خوبن هنوز دارن تلاش می‌کنن ! گفت و آخرش ؟ گفتم هیچ دیکتاتوری پا بر جا نمیمونه این درس تاریخه ! خنده تلخی کرد و گفت درسته دختر جان اما گاهی صدها سال طول میکشه تا دیکتاتورها تسلیم بشن. گفتم: اما مردم همیشه پیروزند ! 

 راستش تمام دیروز داشتم فکر میکردم واقعا مردم ایران الان کجای اون چند صد سال هستند؟؟ انگار ما در یک چرخه بسته صد ساله گیر افتادیم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 14:50 |

تعطیلات تابستانی

امروز آخرین روز کلاس دوم بردیا بود و تعطیلات یکماه و نیمه تابستون رسما تو خونه ما شروع شد!

انگار همین دیروز بود که با اون همه دلواپسی تو مدرسه تنهاش گذاشتم و مرتب تکرار میکردم آب خواستی بگو .....دستشویی داشتی بگو ..... و یا اون روزی که تازه چند روزی از شروع مدرسه گذشته بود و وقتی رفتم دنبالش معلمش منو کناری کشید و پرسید شما تا بحال شنوایی بردیا رو چک کردین؟ من با تعجب گفتم نه مگه به نظر شما مشکلی داره؟ گفت حتی وقتی صداش میکنیم هم جواب نمیده گفتم میشه الان صداش کنید خندید و با صدای بلند گفت" بادی آ " و بردیا حتی تکون هم نخورد خندیدم و گفتم حتما متوجه نمیشه که اونو صدا میکنین وسط این همه کلمه غریب فکر میکنه این یکی هم جز همونهاست!

و حالا بعد دو سال بردیا لقب مشهورترین نویسنده مدرسه رو بخاطر قصه ها و نوشته های طولانی و پر ماجراش داره ،محبوبترین درسش زبان انگلیسیه و به قول خودش اگر دانیال تو کلاس نبود اونوقت بردیا هر روز King of Mathematic میشد اما الان فقط بعضی روزها !

و شاید تنها مشکلش تو ورزش باشه! چند روز پیش میگه مامان میدونی من بدترین شناگر کلاسمون نیستم تا اومدم خوشحال بشم گفت، فکر کنم بدترین تو مدرسه باشم !! و این درحالیکه دو تا شنا رو کامل بلده و به راحتی طول یک استخر مسابقه رو شنا میکنه اما اینجا استرالیا است و خیلی از بچه ها شنا کردن رو قبل از راه رفتن یاد میگیرن! الان نزدیک یکسالی میشه که بردیا کلاسهای آموزشی شنا رو خارج از مدرسه شروع کرده اما نمیدونم چندسال دیگه یک ماهی کامل میشه !

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 21 آذر1388 ساعت 3:1 |

خونه رنگی رنگی

دلم لک زده واسه اون خونه رنگی‌ رنگی‌ که قشنگترین رنگها و طرحها رو میشد توش پیدا کرد و همیشه همیشه از تمیزی برق میزد و دلم تنگ شده واسه ساکنین اون خونه که بوی عشقشون همه خونه رو پر کرده بود و اون دخترک با موهای بلند و صورت زیبا پر از مهربونیش!

من و رضا هر وقت خیلی‌ خوشحال بودیم هر وقت دلمون پر از غم بود وقتی‌ میخواستیم یک تصمیم مهم بگیریم یا هر وقت سردی و قهر بینمون لونه کرده بود یک جایی داشتیم که بریم حرف بزنیم گریه کنیم بخنیدم و شبهای‌ تنهاییمون رو صبح کنیم  و بدونیم اون حرفها و غم ها برای همیشه تو چهارچوب اون خونه امن باقی میمونه.

تو اون خونه رنگی‌ رنگی‌ همیشه خوشمزه‌ترین غذاها رو میشد پیدا کرد اون دخترک مو بلند سلیقه همه ما رو خوب میدونست از قبل همه چیز رو حاضر کرده بود و هر کدوم رو تو یک گوشه قایم کرده بود که هیچ کس به جز خودش نمیتونست پیدا کنه!

اون خونه رنگی رنگی همیشه پر از قصه بود قصه های عشقی قصه های قدیمی قصه های غم انگیز و قصه های زندگی و اون دخترک مو بلند پر حرفترین قصه گویی بود که من تا حالا دیدم ! 

تو اون خونه رنگی رنگی خیلی‌ چیزها میشد یاد گرفت میشد یاد گرفت چه جوری می‌شه رویاها رو به واقعیت تبدیل کرد و از صفر به صد رسید چه طوری می‌شه شکر گذار داشته ها بود و نداشته ها رو فراموش کرد حتی میشد چند دوره کامل آئین همسرداری رو اونجا تکمیل کرد.

دلم می‌خواد زمان فقط برای چند روز برگرده به شبهای طولانی‌ تعطیلی و عزاداری تهران، من و رضا و بردیا بساطمون رو جمع کنیم و برای چند شب تو اون خونه رنگی‌ رنگی‌ اطراق کنیم سفره دلمون رو پیش صاحبان اون خونه باز کنیم و تا میتونیم بخوریم بخندیم و گریه کنیم جلسه حل مشکلات برگذار کنیم و سر بچه‌ها را با پیتزا کلاه بذاریم و با وعده فردا خوابشون کنیم و تا صبح حرف بزنیم و رویا ببافیم و فیلم ببینیم.

دلم لک زده واسه طعم و بو و رنگ اون خونه رنگی رنگی!!!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 27 آبان1388 ساعت 10:53 |

آگهی خانه دوم
مطالب سرزمین کانگرو ها همزمان با بلاگفا در پرشین بلاگ نیز آپدیت میشود:

سرزمین کانگروها در پرشین بلاگ

سرزمین کانگروها در بلاگفا

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 15 آبان1388 ساعت 17:54 |

تموم !

بالاخره تموم شد ! دیروز آخرین امتحان آخرین واحد رو دادم و به خودم قول دادم دیگه فعلا مدرسه رفتن تموم ! فعلا رو مخصوصا تو جمله ام گذاشتم که اگر پشیمون شدم شرمنده خودم نشم !!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 16:24 |

قدمتو بشمار

هیچ وقت فکر نمیکردم یک وسیله کوچولو این همه انگیزه ایجاد کنه ! قدم شمار یا    Pedometer رو حتما بیشترتون میشناسید وسیله ای که به لباس وصل میشه و نشون میده چند قدم در طول روز راه میرید. ایالت کوئینزلند برای مبارزه با چاقی و افزایش سلامت، مدتی به صورت مجانی قدم شمار رو در اختیار مردم گذاشت که در واقع مردم رو تشویق کنه که روزانه حداقل ده هزار قدم راه برن. ده هزارقدم در واقع میزان استاندارد فعالیتی که در طول روز بهش نیاز داریم .

شرکت ما هم به منظور افزایش میزان سلامتی پرسنل به همه یک قدم شمار داده و کلی هم مسابقه و جایزه گذاشته برای کسانی بیشترین قدم رو در هفته بزنند!!

وقتی من هم عضو شدم باور نمیکردم اینقدر انسان تنبل قدم نزنی شده باشم اما عادت پشت میز نشستن و با کامپیوتر کار کردن از همه ما آدمهای غیرفعالی ساخته که حداقل میزان حرکت در روز رو هم نداریم یادمه وقتی جوونتر بودم و تو ایران بودم با رضا یا با دوستام کیلومترها راه میرفتیم و حرف میزدیم، اما وقتی ظهر روز اول pedometer  رو چک کردم دیدم فقط 650 قدم راه رفتم و این واقعا بده !

اما باور کنید تبدیل 1000 قدم به 10000 قدم اصلا کار غیر ممکنی نیست من که با چند تا تغییر روش موفق شدم تا روزی 12000 تا هم قدم بزنم مثلا برای حرف زدن با همکارهام به جای اینکه ایمیل و تلفن بزنم راه میرم و صحبت میکنم برنامه رانندگی به محل کار رو که چند وقتی بود شده بود برنامه هرروزه با اتوبوس سواری عوض کردم اینجوری حداقل برای رفتن به ایستگاه یک کمی قدم میزنم ،بیشتر میرم خرید حتی اگر چیزی نخرم چون یکی از موفقترین روشها برای خانمها قدم زدن تو مراکز خرید است! و اگر خیلی قدم کم بیارم از روش ابداعی چندتا از همکارهام استفاده میکنم که اون هم بالا و پائین رفتن از پله ها در زمان نهار است! دیگه این که به خونه بیشتر میرسم تنبلی عصرها رو کنار گذاشتم و به جای خوابیدن رو مبل و تلویزیون دیدن یک کمی دورخونه راه میرم و کار خونه میکنم !

واقعا بهتون پیشنهاد میکنم اگر براتون امکان داره یک قدم شمار به خودتون وصل کنید و سعی کنید با عوض کردن چند عادت ساده بیشتر مواظب سلامتتون باشید

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 13:42 |

غم دوستی

نزدیک ظهر است و رضا دوربر محل کار من بهش میگم بیا باهم ناهار بخوریم چند دقیقه بعد سروکله اش پیدا میشه و من هم از شرکت میزنم بیرون وارد مغازه ای میشیم و سفارش میدیم هنوز چند جمله نگفته آقاهه میگه ایرانی هستید؟ و ماجرا از همون جا شروع میشه ! میگه فارسی حرف بزنید خسته شدیم انقدر با زبون این ....... حرف زدیم و با این ....... مراوده کردیم!  جا میخورم میخوام بگم اینها کی هستند منظورت آدمهای دنیا است که ما هم جز اونا هستیم؟؟ اما مثل همیشه سکوت رو ترجیح میدم!

ناهارمون رو که میارن آقاهه میاد کنارمون میشینه و دردودل رو شروع میکنه اشاره میکنه به ماشین آخرین مدلش و میگه من همه چی دارم بهترین ماشین بهترین خونه بهترین خانواده اما این دلم جای دیگه است من اینجا چی کار میکنم من هر شب خواب ایران رو میبینم و .......

در عرض پنج دقیقه اونقدر حرفهای غمگین کننده میزنه و اونقدر از نداشته های غیرقابل دسترسش حرف میزنه که غذا تو دهنم خشک میشه رضا مثل همیشه با دقت گوش میده و من مثل همیشه کم حوصله میشم و منتظرم آقاهه نفس بکشه که من عذرخواهی کنم و برگردم سرکارم اما ماجرا به همین جا تموم نمیشه بحث میکشه به اینجا که ما ایرانیها نسل برتر جهان هستیم و نسخه نجات بشریت هم درواقع همون دیوان اشعار شعرای معروف ما است اما ما هنوز فرصت نجات دادن پیدا نکردیم چون حکومتهای بد یکی بعد از دیگری اومدن و فرصت رو از ما گرفتن و در حال حاضر انسانیت ما رو هم ازمون گرفتن.......

 از مغازه بیرون میایم و بحث داغی شروع میشه :

من میگم الهام راست میگه ها بعضی آدمها غم دوست هستند و مصرف کننده انرژی! کافی چند دقیقه باهاشون حرف بزنی به کل شارژت خالی شه ! کاش ما اول از همه خودمون رو نجات میدادیم از این همه منفی بافی ، خودبرتر بینی و غم پرستی! آخه کدوم یک از عرفای ما گفتن ما از همه برتریم کدومشون گفته صبح تا شب آرزوی نداشته هاتون رو داشته باشید و هر وقت بدست آوردینش بشینید بگردید ببینید چی ندارین و غصه اونو بخورین کدومشون گفته با مردم و با خودتون فقط در مورد نداشته ها و افسوسهاتون حرف بزنید اگر بگید خوشحالین و راضی، یا دارین پز میدین یا دروغ میگین تازه اگر هم راست بگید چشمتون میزنن بدبخت میشین !!  کی گفته زبان ما برترین زبان دنیاست موسیقی ما غنیترین است و فرهنگ ما والاترین و خودمون هم برترین !!

اما رضا میگه نمیدونه چرا من نمیتونم احساس دیگران رو درک کنم و میگه خیلی از هموطنان ما اینطوری فکر میکنن و من با اونا فرق دارم پس بهتر به دیگران کاری نداشته باشم و سعی نکنم نظر دیگران رو عوض کنم .

وقت بیشتری برای بحث نمونده و من باید برگردم و نتیجه بحث این میشه که رضا قول بده نذاره این حرفهای منفی باعث بشه که افسوس و حسرت جای شادی و سپاسگذاری رو تو قلبش بگیره اون هم میخنده و میگه باشه قول میدم برو دیرت شد !

اما حتی بعد از برگشتن هم آروم نمیگیرم و تصمیم میگیرم حالا که از اول تا آخرش به آقاهه نگاه کردم و حتی یک کلمه هم جواب ندادم اینجا حرفامو بنویسم !!!

آقاهه ، من هیچ کدوم از حرفهای شما رو قبول ندارم من یکی  از شش میلیارد انسان کره زمین هستم زبان مادری من فارسی است که یکی از 6912 زبانی است که توی دنیا صحبت میشه، خیلی خوشحالم که دارم تلاش میکنم یکی دو تا زبان دیگر رو هم یاد بگیرم که حداقل با آدمهای دیگه دنیا هم حرف بزنم. فرهنگم مثل تمام فرهنگهای دنیا پر از نکات مثبت و منفی است و تمام تلاشم رو میکنم چیزهای خوبش رو حفظ کنم و با کمک نکات قوت فرهنگهای دیگه فرهنگی درست کنم که به من و خونواده ام بیشترین احساس خوشبختی و شادی رو بده من به این دنیا نیومدم که همش غصه بخورم اومدم تا برای لذت بردن از زندگی تلاش کنم من دنبال نجات بشریت نیستم اما تا جایی که بتونم به همه آدمها احترام میزارم و بهشون انگ و ننگ نمیزنم و خوشبختی و لبخندم رو باهاشون قسمت میکنم من نمیترسم از خوشیهام بگم و دوست ندارم راجع به نداشته هام و غصه هام حرف بزنم

کاش میتونستیم هرجای این دنیا که هستیم بخاطر داشته هامون شاد باشیم و تولید کننده انرژی باشیم نه مصرف کننده محض !!

آقاهه از صمیم قلب امیدوارم تو هم آرامشت رو یک گوشه ای از این دنیا پیدا کنی و از زندگیت و این همه داشته هات نهایت لذت رو ببری.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 13:39 |