تبليغاتX
سرزمین کانگروها

در قسمت نظرات دو پست قبل یکی از دوستان برام نوشته بود که با خوندن مطالب یک وبلاگ در مورد زندگی در استرالیا نگران شده و از من خواسته بود که نظرم رو بگم و چند کامنت بعد هم به همین موضوع اشاره کرده بودن.دیشب وقت پیدا کردم و نگاهی به مطالب این وبلاگ انداختم اگر چه وقت نکردم که کامل همه نوشته ها رو بخونم پس بهتره فقط نظر خودم رو در باره مهاجرت به استرالیا بنویسم.

به نظر من مهاجرت مثل هر تصمیم دیگری کلی جنبه های مثبت و منفی داره که برای هر کسی متفاوته.

موفقیت در مهاجرت یک مسئله کاملا خصوصی است اما اصلا معما نیست !!!

به نظر من فقط و فقط کافیه خودمون رو خواسته ها، توانایی ها و آرزوهامون رو خوب بشناسیم.همه ما کم و بیش میدونیم که چه چیزی در پیش رو داریم و میدونیم که داریم وارد یک دنیا آزاد و مترقی میشیم که میتونیم هر جوری که دوست داریم توش زندگی کنیم اما این قانون شامل حال بقیه مردم هم میشه. میدونیم که کلی به عقب برمیگردیم و باید یک جورایی از صفر شروع کنیم و میدونیم که هرچی پشتوانه مالی و علمی پائینتری داشته باشیم مشکلات بزرگتری خواهیم داشت.

تو استرالیا مثل هرجای دیگه دنیا میشه از هتل پنج ستاره گرفته تا اردوگاه پناهندگان رو به راحتی پیدا کرد و هرکسی می دونه که در هرکدوم از اینها چه چیزی در انتظارش خواهد بود مطمئن باشید که امکانات هتل ۵ ستاره استرالیا خیلی بهتر از هتل ۵ ستاره تهران است اما مطمئنم همهتون این رو هم میدونید که خوابیدن با تمام افراد خانواده در یک اتاق کوچک خیلی خیلی قشنگتر از سهیم شدن اتاق یک مسافرخونه با چند مهاجر از گوشه و کنار این دنیا است !  

دلم میخواد اینو هم اضافه کنم که هیچ کدوم از ایرانی هایی که از روز اول مهاجرتم تا به امروز دیدم به من هیچ آزاری نرسوندن و خیلی هاشون با اینکه اصلا ما رو نمیشناختند خیلی خیلی لطف داشتند و کارهایی برای ما کردن که هیچکدوم از دوستان قبلی مون برامون نکرده بودن.

پس بهترین کار اینکه قبل از تصمیم گرفتن با خودمون رو راست باشیم و واقعا ببینیم دنبال چه چیزی هستیم چه چیزی رو از دست میدیم و چی بدست میاریم و این برای هر کسی منحصر به فرد است.

به نظر من آسمون همه جای دنیا اصلا یک رنگ نیست اما ما باید در انتخاب رنگ آسمونمون واقع بین و دقیق باشیم.

الان نزدیک دو سال است که من زیر آسمون آبی استرالیا زندگی میکنم و در تمام این مدت حتی یک لحظه از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:46  توسط سرزمین کانگروها  | 

چند وقتیه که دندونای بردیا شروع کردن به لق شدن و افتادن و این موضوع باعث شده Tooth Fairy مرتب به خونه ما سر بزنه و زیر بالش بردیا رو بگرده و به جای دندونهایی که زیر بالشتش قایم کرده جایزه بزاره!

Tooth Fairy فرشته کوچولویی است که شبها به خونه بچه هایی که دندوناشون می افته سر میزنه و براشون هدیه میزاره.

دیروز سرکار بودم که بردیای گریان به موبایلم زنگ زد و گفت بهترین دندونش رو که چند وقتی بود لق شده بود اشتباهی قورت داده !! و حالا دیگه Tooth Fairy نمی فهمه که دندونش افتاده .

بهش گفتم که نگران نباشه چون فرشته ها همه چیز رو میدونند و حتما امشب به خونه ما سر میزنن اما مثل اینکه بردیا راضی نشده بود و بعد از من به خاله الهام زنگ زده بود و موضوع رو با گریه براش تعریف کرده خاله الهام پیشنهاد بهتری داشته و گفته که میتونه به جای دندون یک نامه برای فرشته بنویسه و زیر بالشش بزاره !

دیشب که زیر بالش بردیا رو کنار زدم تا جایزه براش بزارم یک نامه دیدم که کلی بخاطرش ذوق کردم .

الان درست ۵ ماه است که بردیا کلاس اول رو شروع کرده و از اونجایی که بچه ها معمولا بعد از ساعت ۳ که به خونه میان هیچ تکلیف شبی ندارن بجز کتابهای داستان و یا کتاب کلمات که گاهی تو خونه خوندنش رو تمرین میکنند من کمتر نوشتن بردیا رو دیده بودم به به عجب مامانی !!!

این هم نامه بردیا به فرشته دندونها :  

 

Dear Tooth Fairy,

When I was eating chocolate, I accidentally swallowed my best tooth in my mouth.

Bye Bye

Bardia

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 14:35  توسط سرزمین کانگروها  | 

نمیدونم آخرین باری که دوتایی رفتیم مسافرت چند سال پیش بود .تهران که بودیم وقت دوتایی خیلی بیشتر داشتیم با مامان تو یک مجتمع زندگی میکردیم و اگر یک وقت هوس میکردیم تنها جایی بریم میتونستیم رو کمک مامان حساب کنیم.

امسال بعد از مدتها به مناسبت تولد من تصمیم گرفتیم دوتایی بریم Gold Coast و یک شب اونجا بمونیم  و بردیا رو هم گذاشتیم پیش مامانی.

 نمیدونید چقدر خوش گذشت چقدر حرف زدیم و یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته کردیم و چقدر حس کردیم که مدتها است به چنین زمانی نیاز داشتیم.

تو زندگی شلوغ و پرمسئولیت روزمره ممکن است روزها بیاد و بره بدون اینکه بتونیم اونطوری که باید و شاید وقت صرف زندگی مشترکمون کنیم و این گاهی فاصله ها رو زیاد میکنه و به نظر من یک قرار دوتایی تو یک رستوران قدیمی و یا یک مسافرت کوتاه مدت میتونه فرصت خوبی بهمون بده که دوباره زندگی رو دوره کنیم پستی ها و بلندی هاش رو به خاطر بیاریم و به یاد بیاریم که برای رسیدن به جایی که الان توش ایستادیم چقدر زحمت کشیدیم و چقدر بها پرداختیم و این یعنی یک شروع کوچیک دوباره !

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 20:12  توسط سرزمین کانگروها  | 

تولد امسال بردیا شاید یکی از زیباترین تولدهاش بود.خودش که اونقدر خندید و رقصید که آخر شب از خستگی بیهوش شد.یک ساعت بعد با صدای قهقهه های بلندش به اتاقش رفتم و ده دقیقه ای هم بیوقفه توی خواب خندید.

مطمئنم که اون هم مثل من امسال غرق لذت از انرژی و عشقی است که با جمع شدن دوباره افراد خانواده در اطرافمون جریان پیدا کرده .

مجید،محمد،میلاد و آتریسای عزیزم خیلی خیلی ممنون از تبریکتون.

این هم چند تا عکس از بردیای هفت ساله !

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 18:8  توسط سرزمین کانگروها  | 

ماههای اولی که تازه اینجا اومده بودم تمام فکرم این بود که یک ماشین بخرم که بتونم باهاش راحت برم سرکار ! حسابی به زندگی ماشینی عادت کرده بودم و اصلا دلم نمی خواست از سیستم حمل و نقل عمومی استفاده کنم.شاید برای همین بود که احساس میکردم خیلی بهم سخت میگذره و کلی از وقتم رو دارم در طول روز از دست میدم یا شاید هم بلد نبودم چه جوری میشه از سیستم حمل و نقل عمومی لذت برد.بالاخره بعد از چند ماه یک ماشین برای خودم خریدم و کلی کیف میکردم که حالا میتونم مثل آدم حسابی ها برم سرکار!

چند هفته پیش من رو برای یک پروژه یک ماهه منتقل کردن دفتر کارفرما ،شرکت ما یک شرکت مهندسی مشاور است و بیشتر وقتها نیروهاش رو برای انجام کار به پروژه ها میفرسته.محل کار جدید دورتر بود و من تصمیم گرفتم از ترن استفاده کنم و این یک فرصت دوباره بود که من یک بار دیگه با نگاه جدید به قضیه نگاه کنم و این بار منطقی تر !

سوار ترن بودم و به مردمی نگاه میکردم که حتی یک لحظه از وقتشون رو هم برای بهتر زندگی کردن هدر نمی دن خیلی از اونها به محض سوار شدن کتابهای علامت گذاری شده رو که نشون میده دیروز تا کجای کتاب رو خوندن در میارن و شروع میکنن به خوندن و بعضی ها با گوشی موسیقی گوش میدن یک سری با لپ تاپ کار میکنن و حتی بعضی خانومها بافتنی میبافن!! با خودم فکر کردم من چه استفاده ای از وقتم میکنم تمامش به رانندگی می گذره و گاهی اگر حواسم جمع باشه شنیدن چند کلمه از رادیو ! و البته ترافیک اول صبح و عصر رو هم باید بهش اضافه کرد

حالا من هم عوض شدم برنامه روزانه ام منظم تر شده چون وقتم را با ساعت حرکت قطارها تنظیم می کنم هر روز سروقت میرسم و از همه مهمتر کلی از وقتم استفاده میکنم و احساس میکنم یک وقت مرده در طول روز رو زنده کردم گاهی چشمام رو میبندم و آهنگهای آروم گوش میدم کلی برای خودم فکر میکنم فکرهایی که هیچ وقتی براشون در طول روز نداشتم،کلی روزنامه میخونم و گاهی لغت حفظ میکنم و گاهی هم درس میخونم و...

گاهی یک نگاه دوباره به زندگی هر چند کوتاه و مختصر زندگی رو میتونه خیلی زیباتر کنه اما نمیدونم ما آدمها چرا خیلی دوست داریم با عادتهای همیشگی مون زندگی کنیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 3:58  توسط سرزمین کانگروها  |